امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

خدا به پسرم رحم کرد.........

  پسر نازم امروز خدا خیلی بهت رحم کرد اصلا نمیدونم چی شد یکدفعه یک صدای بلندی اومد و من که نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم سمت تو که چند سانتیمتر هم با میز آرایش و آینه بزرگش فاصله نداشتی اینقدر ترسیده بودم که تموم بدنم میلرزید و این صحنه............ خدااااااایااااا شکرت که اتفاق بدی واسه ی عزیییییزم نیفتاد مواظب پسریه پرجنب و جوش من باش   ...
14 دی 1392

28 صفر1392 و شله زرد پزون بابایی اکبر

   امسال 28 صفر مثل هر سال بابایی اکبراینا نذری شله زرد داشتن یادش بخیر پارسال خونه ی ما پختن و شما خییییلی کوچولوتر بودی قربونت برم. واقعا شله زرداشون همیشه خوشمزه اس         امیرحسین بغل بابایی اکبر مهربووووون ...   و خانواده ی سه نفریمون     وااااااای آخه پسر مگه این اسباب بازیه ......   اینجا عمه واست پفک خریده بود و شما عاااااشقش شده بودی و دو لوپه میخوردی... نوش جوووونت عزییییز مامان و بابا     ...
11 دی 1392

مادرانه

  فرزندم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده دیدی مرا درک کن   کودک که بودم وفتی زمین میخوردم مادرم مرا میبوسید تمام دردهایم از یادم میرفت دیروز زمین خوردم...دردم نیامد اما به جایش تمام بوسه های مادرم یادم آمد   ...
11 دی 1392

یک بووووووووس خوشمزه

      سلام سلام به پسر نازنینم قربونت برم که داری شیطونتر میشی و باهوشتر دیگه اسم هر چیزیو میبرم که بری واسم بیاری تند تند با اون قدمهات میری سمتشو واسم میاری شدی عین دستگاه ضبط هر کاری میکنیم سریع تکرار میکنی.بعضی وقتها با خودم میگم که ماشاالله کارهات بیشتر از سنته  همچنان علاقه ی زیادی به تلوزیون نداری فقط بعضی پیام بازرگانی هارو میبینی.برنامه ی پنگولو و عموپورنگم ااااای بدت نمیاد سرسری میبینی اینقدر قشنگ ادای پهلوون پنبه عموپورنگو در میاری بومبالا بومبا.....پهلوون پنبه ام عاشق صدای اذانی و سریع دستتو میذاری بغل گوشتو داد میزنی یعنی داری اذان میگی اسباب بازیهاتو که شبیه میکروفونه میگیری سمت دهنت و...
8 دی 1392

اربعین 1392

  سلام گل پسرم دیروز که اربعین بود نتونستیم بریم هیئت چون عمو علی نذری داشت و ازمون خواست که بمونیم و شب قبلش هم بابایی اکبراینا اومدن خونمون و شب موندن تا فردا کمک عموعلی کنن. خدا از همه قبول کنه   و امیرحسین جونم که خونه ی عمو علی مشغول خوردن  انار......   امیرحسین و پارسا مشغول بازی کردن....       ...
3 دی 1392

دومین شب یلدا با پسرمون......

شب یلدات مبارک عزیییییییزم   امسال هم مثل سال قبل شب یلدا رفتیم خونه ی بابایی اکبر پارسال خییییلی  کوچولوتر بودی و هنوز دو ماهت بود. اینم از میز شب یلدا که با عمه فاطمه درستش کردیم.....     این ژله بستنی انار هم کار من بود که تعریف از خود نباشه خیییییییلی خوشمزه شده بود و زییییییبا       گزارش لحظه به لحظه از انار خوردن عزززززززیزم جییییییگرم عششششششقم........     ...
1 دی 1392

ماجراهای ما و پسرمون1

    سلام و صد سلام به پسرک جیگولی مگولی خودم خوووووفی عزززیییزم،قربونت برم که داری روز به روز آقاتر میشی،مامانی نمیدونم چرا بعضی شبها موقع خواب که میشه اینقدر بهونه گیری میکنی البته همیشه اینجور نیستیها مثلا هفته ای یکی دو بار نمیدونم چرا غرغر میکنی خودم احساس میکنم دندونات دوباره داره در میادو اذیتت میکنه چون دیروز که داشتی بازی میکردی چند بار دندوناتو با عصبانیت بهم فشار میدادی اونقدر که قرمز میشدی و یکم غرغر میکردی و اما یکی از ماجراهای ما قبل از خواب دیشب :نمیدونم چت شده بود بهونه میگرفتی یکبار مسواک میخواستی یکبار خوراکی و اسباب بازی .یعنی نمیدونی منو بابا چه کارها که نکردیم از مجلس سینه زنی و مداحی بگیر تا رقص و ...
27 آذر 1392